خبر آمد خبری در راه است...
در دی ماه سال جاری همایشی با عنوان "دومین کنگره ملی علوم انسانی" با همکاری مشترک "پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و علوم انسانی" و " سازمان سمت" برگزار شد. (این دو سازمان وظیفه تغییر در سرفصل های برخی از رشته های علوم انسانی را نیز بر عهده داشته اند که نیاز است تا نتیجه کار آن ها مورد نقد و بررسی صاحب نظران قرار گیرد). ماه نامه مهرنامه به اقتضای موضوع اصلی خود یعنی علوم انسانی به این کنگره ملی پرداخته و در شماره اخیر خود (شماره 18، صفحه 27) گزارش مختصری از آن ارائه داده بود. گزارشی که با کنایه آغاز و با اشاره ای سرشار از کینه با عنوان " خبری نیست" و به قلم آقای حامد زارع پایان یافته بود. در این اشاره به کم و کیف جمعیت و کم رمقی همایش پرداخته و اینکه مسأله ای طرح نشد و موضوع مقالات و ارائه دهندگان همایش هم نشان می داد که همایش، برای دور هم بودن است و اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد و اینها با عنوان علوم انسانی همایش هایی با مخاطب اندک می گیرند و ما هم علوم سیاسی و جامعه شناسی خودمان را در دانشگاه می خوانیم و قس علی هذا. پیرامون گزارش و به خصوص مطلب کوتاه آقای زارع نکاتی وجود دارد که در ادامه خواهد آمد؛
- در اینکه همایش مورد اشاره مهرنامه کم رمق بود و بی دغدغه، بحثی نیست. اما این کم رمقی به نحوه برگزاری و قالب ارائه یعنی همایش بر می گردد و نه به موضوع تحول در علوم انسانی. البته باید در اینجا از موسسات پرتلاشی همچون پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و علوم انسانی و سازمان سمت هم کمی گلایه مند بود. موسساتی با سابقه طولانی و دستاوردهایی مهم، همایشی برگزار کرده اند که بهانه ای برای مهرنامه و دوستانش فراهم آورده تا با ارائه گزارش از ضعف های آن، آرمان های انقلاب و رویکردهای تحول خواهانه و تمدنی رهبر معظم انقلاب را به سخره بگیرند و دوستانشان را امیدوار به حفظ وضع موجود علوم انسانی مدرن و انقلابیون را ناامید و مایوس از تحول جلوه دهند. اما این تمام ماجرا نیست. دلیل بر این مدعا هم همایش ها و گردهمایی های دیگری است که در همین سال و اواخر سال گذشته اتفاق افتاد و مهرنامه آن ها را ندید و هیچ گزارشی از آن ها منتشر نکرد. البته دلیل این عدم انتشار هر نوع گزارشی از آن همایش ها به این برمی گردد که مهرنامه دوست ندارد اتفاقاتی را که به نفع انقلاب اسلامی تمام می شود و نشان از زنده بودن بیانات رهبر معظم انقلاب را دارد پوشش خبری دهند و سکوت، بهترین انتخاب این دوستان است. این همایش ها تنها بخش کوچکی از فعالیتهای جبهه فکری انقلاب اسلامی است و اگر بهتر بنگریم نمی توانیم به راحتی از کنار تلاش هایی که در قالب صدها جلد کتاب ارزشمند، مجلات تخصصی، دانشنامه ها و نشست هایی که در موسساتی همچون موسسه پژوهشی امام خمینی(ره) قم، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، فرهنگستان علوم اسلامی، دانشگاه باقرالعلوم(ع)، مجمع عالی حکمت اسلامی و دانشگاه امام صادق(ع) ...در طول این سالها انجام شده است، بگذریم.
- برای پرهیز از کلی گویی و به عنوان نمونه یکی از همایش های برگزار شده در سال جاری را مرور می کنیم. در اردیبهشت سال جاری همایشی با عنوان تحول در علوم انسانی و با همکاری مشترک فرهنگستان علوم اسلامی قم و دانشگاه تهران برگزار شد و مهرنامه به عنوان نشریه ای در حوزه علوم انسانی به راحتی از کنار آن عبور کرد و به آن نپرداخت. البته این عدم پوشش خبری دلایل دیگری غیر از آنچه گفته شد دارد که از آن جمله می توان به متولی اصلی برگزاری همایش مذکور یعنی فرهنگستان علوم اسلامی قم اشاره نمود. مجموعه ای که آقای قوچانی نسبت به آن شناخت داشته دارند و در نمایشگاه کتاب سال 86 در گفتگوئی کوتاه به خطر این جریان فکری(فرهنگستان علوم اسلامی قم) برای جریانات سکولار در ایران اشاره کرده بود و در همان زمان با چاپ یادداشتی در روزنامه شرق به شخصیت سید منیرالدین حسینی الهاشمی – موسس فرهنگستان علوم اسلامی قم- پرداخته و به بهانه نقد حزب برادران ایشان را مورد لطف خود قرار داده بودند.
همایش در 21 اردیبهشت ماه و در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد. همایشی که از بودجه ها و هزینه های سرسام آور از بیت المال بی بهره بود و قیود ملی و بین المللی را به صورت صوری یدک نمی کشید و نام نهادها و ارگانها و دانشگاه های متعدد در پایین پوسترهای آن دیده نمی شد.
برای برگزاری این همایش یازده ماه کار مداوم محتوایی و اجرایی صورت گرفت و در مجموعه مصاحبه ها، مقالات و سخنرانی های آن شاهد آثاری از اساتید گرانقدر: عبدالله جوادی آملی، محمد تقی مصباح یزدی، محی الدین حائری شیرازی، رضا داوری اردکانی، مهدی هادوی تهرانی، سید محمد مهدی میرباقری، علی اکبر رشاد، سعید زیباکلام، حسین کچویان، ابراهیم فیاض، موسی نجفی، هادی صادقی، رضا برنجکار، جمیله علم الهدی، موسی نجفی، عبدالحسین خسروپناه، محمد رجبی، مسعود درخشان، محسن غرویان، محمد جواد ارسطا، خسرو باقری، عبدالحمید واسطی، مهدی نصیری، علی اکبر میرسپاه، حسین سوزنچی، مهدی مشکی، حمید پارسانیا، علیرضا پیروزمند، حسین سوزنچی، احمد رهدار و ... هستیم.
قبل از برگزاری این همایش، 15 پیش نشست در هفته معلم (هفته قبل از برگزاری همایش اصلی) و در دانشگاه های علامه طباطبایی تهران، صنعتی شریف تهران، امام صادق(ع) تهران، بوعلی سینای همدان، شاهد تهران، شهید چمران اهواز، شهید باهنر کرمان، صنعتی اصفهان، فردوسی مشهد، دانشگاه شیراز، دانشگاه ایلام، دانشگاه زاهدان، موسسه امام خمینی قم، دانشگاه تهران(واحد پردیس)و...برگزار شد و در روز همایش نیز در حالی که 600 نفر از قبل ثبت نام نموده بودند اما حاضرین در همایش به 1200 نفر رسید که از استانهای مختلف به تهران آمده بودند. در ساعات آغازین همایش یعنی ساعت 8:30 درب سالن اصلی به دلیل ازدحام بسته شد. نکته جالب این جاست که در طول برگزاری همایش از 8 صبح تا 7 عصر، سالن اصلی از جمعیت خالی نشد و استمرار این جمعیت در طول نزدیک به 10 ساعت برای چنین همایش هایی در ایران غیر عادی است(و این نیز نشانه ای دیگر است اگر دوستان تامل کنند). نزدیک به بیست درصد از جمعیت حاضر در همایش را اساتید تشکیل می دادند که با محبت فراوان و از ساعات ابتدایی به محل برگزاری آمدند.
سه میزگرد تلویزیونی و 75 چکیده مقاله ی ارسالی به دبیرخانه که 17 مورد از آنها برگزیده و در دست چاپ قرار گرفت از دیگر تلاشهای صورت گرفته در این همایش بود. انصاف این بود که دوستان ماه نامه مهرنامه ( که البته با ورق زدن آن بوئی از مهر به مشام نمی رسد و صفحه صفحه و بندبند و سطرسطر آن عداوت و بغض نسبت به انقلاب اسلامی است) به ژست حرفه ای خود پایبند می ماندند و گزارشی از برخی تحرکات پرشور فعالان جبهه فکری انقلاب نیز منعکس می کردند. نه اینکه تنها پوشش دهنده اتفاقات کم رمق باشند.
- همایش هایی این چنینی به دنبال ایجاد تغییری سریع و صوری در علوم انسانی نبوده و نیستند و برگزارکنندگان آن ها به خوبی واقفند که این تحول نیازمند فرآیندی طولانی و تدریجی است که گام اول آن درک عمیق علوم انسانی مدرن و آغاز بررسی نقادانه ی آن است. اما گرد هم آمدن صاحب نظرانی که علوم انسانی را در دانشگاه های معتبر غرب خوانده اند در چنین همایشی، می تواند نوید بخش شنیدن خبرهایی مهم در آینده فکری و علمی انقلاب اسلامی باشد. صاحب نظرانی که همگی منتقدان مدرنیته بوده و قائل به رجوع به دین در علم ورزی هستند(که تفصیل جزئیات مباحث آنان فرصتی دیگر می طلبد). اینان انقلاب اسلامی را نه یک جنبش اجتماعی بلکه اتفاقی از باطن عالم می دانند که به خواست خداوند متعال منجر به تغییر عهد خواهد شد. پیدایش این نسل از صاحب نظرانی که در عین آشنایی با غرب مدرن، منتقد مبانی آن هستند و تنها راه را در رجوع به دین در ساحت علوم انسانی می دانند، حقیقتی گرانبهاست که آثار آن در دهه های آینده بروز و ظهور خواهد یافت. شاید تعداد این طیف از متفکران در مقایسه با کسانی که منکر تحول هستند زیاد به نظر نرسد، اما این نوع نگاه هر روز بسط بیشتری یافته و بر تعداد علاقه مندان به آن افزوده خواهد شد . نسلی از اساتید را خواهند ساخت که حرفی دیگرگونه در قلمروی علوم انسانی دارند که محدود به مرزهای ایران نیز نخواهد ماند.
تیغ دو لبه
نقدی روشی به رویکرد جریانشناسانه دکتر خسروپناه
محسن دنیوی
جریانشناسی اندیشهها، نحلهها و مکاتب فکریفرهنگی ضرورتی است که اهمیت آن برای امروز جامعه ما انکار ناشدنی است. با جریانشناسی، امکان مقایسه اختلافات، اشتراکات و نقاط تمایز دیدگاهها فراهم شده و کمک شایانی است برای جامعه علمی تا با سرعت و دقت بیشتری به موضوعات و سوالات اصلی خود برسد و تفاوت پاسخهای ارائه شده از سوی جریانات فکری مختلف را درک نماید.
سه صده از چالش فکری اسلام و غرب میگذرد و با ظهور انقلاب اسلامی این چالش در سه دهه اخیر شتاب بیش از پیش یافته است و همین شتاب روزافزون است که ضرورت رمزگشائی از گرههای تقابل انقلاب اسلامی و مدرنیته با استفاده از طبقهبندی اندیشهها را مضاعف نموده است.
موضوعاتی مانند رابطه عقل و وحی، نقش تجربه در نسبت با معرفت دینی، دین و قلموری آن، تکامل معرفت دینی، نقد علم و تکنولوژی مدرن، تاثیر روش در تئوریپردازی، رابطه تفکر و تمدن و... از درون این جریانشناسیهای فکری بیرون آمده و جریانات فکری را به این سمت سوق داده است که نگرش خود را در پاسخ به این جنس موضوعات تبیین نمایند و جریانی نیست که گریزی از پاسخ به این سوالات کلیدی و مبنایی داشته باشد.

حجت الاسلام و المسلمین دکتر خسروپناه از جمله فعالان عرصه جریانشناسی در سالهای اخیر بودهاند که با نگارش کتابی با همین عنوان و ارائه سخنرانیهای متعدد و شرکت در نشستهای گوناگون در دانشگاهها و حوزههای علمیه اهتمام ویژهای به دستهبندی جریانات فکری ایران معاصر داشتهاند.
اما در رابطه با رویکرد جریانشناسانهی ایشان نکات قابل دقتی وجود دارد؛ نکاتی که صرفاً جنبه روشی داشته و به محتوا نمیپردازند. بررسی محتوا و کیفیت تتبعات و تقریرات ایشان از جریانات فکری مجالی دیگر میطلبد که در حد وسع این نگاشته نیست؛ نکات مد نظر بدین شرح است:
- نکته اول را با مثالی تاریخی آغاز میکنیم؛ در تاریخ انقلاب اسلامی شاهد دو گونه برخورد با یک متفکر هستیم. مرحوم دکتر شریعتی شخصیتی است که در طول سالها موضوع صحبت جلسات و نشستهای گوناگون بوده است. در این جلسات میتوان دو نحوه برخورد با ایشان را در میان انقلابیون از هم تفکیک نمود. برخورد اول که از آن با عنوان برخورد علمی یاد میکنیم به بررسی گزارههای اندیشه شریعتی پرداخته و با مشاهده کژی و انحراف در این گزارهها به این جمعبندی رسیده است که اندیشه شریعتی برای انقلاب مضر و خطرناک است.
اما برخورد دوم که از آن تعبیر به رویکرد مدیریت علمی میشود، علیرغم همراهی با رویکرد اول و اعتقاد به وجود کژیهایی در اندیشه ایشان و نیاز به حک و اصلاح گزارههای فکری مرحوم شریعتی، ترکیب گزارهها و جهت حاکم بر آن را قابل استفاده در انقلاب اسلامی دانسته و تاثیرگذار میداند. رویکرد دوم، شریعتی را متفکری در مسیر شدن میداند و توجه او به غربزدگی سخیف و تاکید بر بازگشت به خویشتن را شعاری میداند که هر چند شریعتی در تحلیل درونی آن دچار اعوجاج شده بود؛ اما اصل شعار در وانفسای غربپرستی هر فرنگ رفته و نرفتهای آنچنان صلابت غرب و نظام سلطه را در نگاه جوانان این مرز و بوم میشکست که شاید بدیلی در میان دانشگاهیان آن زمان برای او نتوان جست.
رویکرد مدیریتی در برخورد با جریانات فکری با دقت عمل کرده و بین اجزاء، منظومه فکر و جهت حاکم بر یک منظومه فکری تفکیک نموده و با هر یک برخورد جداگانه و متناسبی انجام میدهد. در طرف مقابل، رویکرد صرفاً علمی، با صفر و یکی دیدن جریانات فکری و با مشاهده اولین گزارههایی که کژی و انحراف را در اجزای یک منظومه فکری نشان میدهد واکنش نشان داده و آن جریان فکری را در کنار تمام جریانات منحرف دیگر قرار میدهد. این رویکرد امکان طبقهبندی را از جامعه علمی سلب نموده و شریعتی را با مارکسیستها و لیبرالیستها غربی در یک ردیف قرار میدهد و امکان استفاده از ظرفیت شریعتی برای نفی غربزدگی سخیف جریان روشنفکری را از انقلاب اسلامی دریغ میکند.
اما رویکرد مدیریت علمی در سوی دیگر توان بهرهگیری از مکاتب پستمدرن و ترانسمدرن را در تقابل انقلاب اسلامی و مدرنیته داشته و با وجود اذعان به بطلان نگرشهای انتقادی در غرب به لحاظ جهت و ترکیب کلی و اجزای آن، از تک گزارههای انتقادی آن و شیوه استدلال در برابر اطلاقانگاری عقل مدرن بهره میبرد.
تفاوت این دو گونه برخورد با جریانات فکری در رویکرد دکتر خسروپناه مورد دقت قرار نگرفته و جریانات فکری معتقد به انقلاب اسلامی که در طول سه دهه گذشته در راه اعتلای جمهوری اسلامی ایران تلاش نمودهاند در کنار جریاناتی قرار داده است که بنای براندازی نظام را داشته و دارند. نگاهی اجمالی به فهرست کتاب ایشان نشان از عدم تفکیک بین جریانات ملتزم به انقلاب اسلامی و نافیان انقلاب است.
- جمهوری اسلامی ایران به برکت اصل ولایت فقیه و ارائه تحلیلی نوین از مساله حکومت، آغازگر عهدی جدید در حیات بشری شده است که دامنه آن هر روز وسیعتر گشته و از مرزهای ایران به جهان اسلامی رسیده و در نهایت به جامعه جهانی خواهد رسید. در این حرکت عظیم رهبری نظام رکن اصلی را داشته و هدایت جریانات سیاسی، فکری، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و... را بر عهده داشته و دارند. اما در بررسی جریانات فکری و دستهبندی افکار و اندیشهها باید فارغ از رویه سیاسی عمل نمود و قوت استدلالات و قدرت تکیه بر مبانی و کارآمدی چارچوب نظری جریان فکری را مد نظر قرار داد. وارد نمودن رهبری نظام اسلامی به عنوان جریان فکری و ارائه تحلیلی از اندیشههای امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب که فقط اندیشه و جریان فکری خاصی را تایید و بقیه را خارج از دایره مقبول رهبری نظام بداند، رویکردی است که مخالف مشی امام و رهبری معظم در عرصه سیاست است چه رسد به فکر و فرهنگ که صد مرتبه تکثر و تنوع آن بیش از قلمروی سیاست است. رهبر معظم انقلاب بارها و بارها عنوان نمودهاند که کثرات در پرتو چرچوب کلی انقلاب اسلامی موجب رشد و بالندگی نظام اسلامی است. اگر نگاهی به جدول طبقهبندی جریانهای فکری ایران معاصر در کتاب ایشان بیندازیم(خسروپناه؛1389، ص 26) شاهدیم که رهبری به عنوان جریانی نزدیک به شهید مطهری و در عرض باقی قرار دارد.
- جریانات روشنفکری و طرفدار مدرنیزاسیون به شکلی در نشریات و رسانههای خود در برابر انقلاب اسلامی صفآرائی میکنند که گویی مجموعه یکپارچه و هماندیشهاند اما اهل دقت و نظر واقفند که این یکپارچکی تنها در تقابل با انقلاب اسلامی است و خریانات فکری روشنفکری در ایارن مشروب از مکاتبی هستند که نیازی به بیان شدت افتراق و تضاد و تناقض میان آنها با یکدیگر نیست. هر چند مکاتب فکری غرب نیز ذیل مفاهیم شامل و عامی به وحدت رسیدهاند استقلال عقل خودبنیاد، سکولاریزم، اصالت فایده و ... از آن جمله است اما در ذیل این وحدت عام سرشار از تنوع و تکثراند و تنها در میان خیل روشنفکران ماست که این تنوع و تکثر به وحدتی باورناشدنی رسیدهاند!
در این میان نقش اندیشمندانی که با رویکرد جریانشناسانه قدرت ایجاد تصویری منسجم از جریانات فکری معتقد به انقلاب اسلامی و منتقد مدرنیته، نقشی تاریخی است. ایجاد هویت برای جبهه فکری انقلای اسلامی ضرورتی است که توان انقلاب را برای مقاومت فکری فرهنگی در برابر هجمه جریانات سکولار به مبانی اسلام در مقیاس سیاسی اجتماعی افزایش داده و ثمرات نظری و عملی بی بدیلی خلق خواهد نمود. همگرایی جریانات فکری معتقد به مبانی انقلاب اسلامی از جنس همگرایی جریانات سکولار نبوده و نیست، چرا که عمق و باطن حقیقتی برخاسته است که پیامآور تحولی شگرف در ساحت حیات تمدنی انسان است و آغاز عهدی نو را نوید میدهد...
میثم مهدیار/ وبلاگ هرمس
چند برداشت از همایش تحول در علوم انسانی
1- قبل از همایش شک داشتم بروم یا نروم، اصلا احساس خوبی نسبت به همایشها ندارم. اینجا هم همه صحبتهای آقایان را قبلا شنیده و خوانده بودم ، فشردگی سخنرانی ها و پنلها را که دیدم هم مزید بر علت شد چون بعید می دانستم از دل این سخنرانی های 20 دقیقه ای چیزی بیرون بیاید.... اما کمتر کسی است که با دغدغه های این چنینی اسم داوری و میرباقری و فیاض و کچوییان و رشاد و درخشان و پیروزمند و زیباکلام را یکجا ببیند و دلش نلغزد... با این حال و با اینکه تجربه های قبلی نشان می داد که بعید است از همایش استقبال شود با تنی چند از رفقا راهی شدیم ، اما وقتی رسیدم داخل تالار جای سوزن انداختن نبود، خودم را هم داخل راه نداند و مجبور شدم در لابی تالار و از طریق ویدئو پروژکتور برنامه را دنبال کنم... برای همچو منی که فقط آمده بود این برنامه را از غربت در بیاورد! دیدن این همه جمعیت معرکه بود...

2- اگر وحید جلیلی و نشریه راه را محور جمع شدن بچه های جبهه فرهنگی بدانیم باید از این به بعد فرهنگستان را محور جبهه علمی انقلاب اسلامی بشناسیم. فرهنگستان با جمع کردن همه کسانی که به نوعی به مباحث تولید علم دینی و بومی نظری مثبت دارند ، نشان داد شایستگی این عنوان را دارد. جالب اینجا بود که علی مصباح و خسروپناه که در گوشه و کنار به فرهنگستان بد و بیراه می گفتند نیز به نوعی در هیات داوری و یا برگزار کنندگان همایش حضور داشتند و حتی در کتابچه ای که فرهنگستان در معرفی همایش و کادر علمی آن چاپ کرده بود از آنان به نیکی یاد شده بود! به نظرم همین اخلاق نرم و لطیف فرهنگستانی ها در کنار آن حرفها و ادعاهای خشن! و رادیکال(به معنای بنیادی و نه تندروانه!) این همه آدم را از شیراز و ایلام و قم و... اینجا کشانده بود.
3- انگار فرهنگستانی ها که این چند سال گذشته در حوزه قم مورد بی اعتنایی علما و طلاب قرار گرفته اند به پیگیری تحول در علوم انسانی از طریق دانشگاهها امیدوارترند تا حوزه ها و این را می شود از مکان و نحوه برگزاری همایش فهمید.
4- حداقل فایده همایش برای من دیدن دوستان قدیمی بود:اساتید سابقی که از وجوشان بهره ها برده بودم، رفقایی که با همین دغدغه ها از دانشگاه شیراز به سمت معصومیه و باقرالعلوم و دانشگاههای تهران هجرت کرده اند و هر سال بر تعداد آنها اضافه می شود، رفقای طلبه و دانشجوی قدیمی که سابق دغدغه عدالت خواهی داشتند و امروز در سنگر علوم انسانی اند....
5- اولین بایسته یک تحول علمی، دیدن هم دغدغه ای ها ! در قالب یک جبهه و دوری از تخطئه یکدیگر است و احتمالا فرهنگستان هم بیشتر از این جهت یعنی جمع کردن همه اساتید ودانشجویان دغدغه مند دور هم به عنوان یک جبهه ، ونه صرف یک همایش علمی دست به چنین ابتکاری زده بود....
لطفاً به یک فرضیه ساده توجه فرمائید
.
دولتهایی که پس از انقلاب اسلامی در ایران تشکیل شده اند، با حماسه و شکوه آغاز به کار نموده و با تلخکامی از صحنه اداره کشور کنار رفته اند.
ممکن است اثبات این فرضیه با مشکلاتی مواجه باشد ولی اگر نخواهیم مته به خشخاش بگذاریم و با تساهل و تسامح با آن برخورد کنیم میتوانیم به حافظه تاریخی مراجعه کرده و نمونه هایی را برای اثبات آن بیابیم.
مثلاً دولت مهندس بازرگان با شور و انرژی ایشان و همراهانشان تشکیل شد و با برکناری ایشان پایان یافت. دولت دکتر بنی صدر با یازده میلیون رای شروع و با آرایش و پرواز و رجوی تمام شد.
دولت شهید رجایی که چندان فرصتی نیافت و بعد از آن شاهد دولت آیت الله خامنه ای هستیم که بعد از شهادت شهیدان رجایی و باهنر با فضایی که در کشور به سبب ترورها و شهادت خدمتگزاران انقلاب ایجاد شده بود شروع به کار کرد و با اختلافات رییس جمهور و نخست وزیر و نهایتاً استعفای نخست وزیر و سه روز مفقود شدن مهندس موسوی با تلخکامی مواجه شد.
دولت حجت الاسلام و المسلمین هاشمی با امید به سازندگی ایران و پیشرفت شروع شد و در نهایت با نه بزرگ مردم به ایشان و با بیست و چند میلیون رای به آقای خاتمی(به عنوان جریان رقیب آقای هاشمی) به پایان رسید.
دولت آقای خاتمی با حماسه دوم خرداد شروع شد و در نهایت مردم بعد از هشت سال که دولت ایشان بر سر کار بود به دکتر احمدی نژاد رای دادند و این درحالی بود که آقای خاتمی و جریان اصلاحات تمام تلاش خود را برای رای نیاوردن ایشان انجام دادند. اما مردم نشان دادند که با آقای خاتمی همراه نیستند و ایشان نیز با تلخکامی از ریاست قوه مجریه کنار رفت.
و در نهایت دکتر احمدی نژاد در سال 84 با خلق حماسهای دیگر و با رای هفده میلیونی در دور دوم و در رقابت با آقای هاشمی به ریاست جمهوری منصوب شد. در حالیکه در آن زمان ایشان فردی نسبتاً ناآشنا برای مردم ایران بودند.
با ذکر این مقدمات این سوال اساسی به ذهن خواهد رسید که علت وقوع این پدیده چیست؟(چرا دولت ها با حماسه آغاز و با تلخکامی پایان میگیرند)
در پاسخ به این سوال به نظر میرسد علت را باید در ماهیت پیچیده انقلاب اسلامی جستجو نمود. هر یک از این دولتها با رویکردی خاص و با پشتوانه فکری وارد عرصه شده اند. افکار و دیدگاه ها در هنگامه انتخابات در قالب شعارها و برنامه ها بروز میکند. اما آنچه مهم است نگرش کاندیداها نسبت به دولت گذشته است. هر یک از دولتهای پیروز با نقد گذشته و ایجاد امید نسبت به آینده موفق شده اند حماسه انتخاباتی ایجاد کنند به طوریکه ما شاهد کسب آرای بالا برای همگی روسای جمهور پیشین هستیم.(البته به غیر از دولت مهندس بازرگان که با حکم دولت موقت تشکیل شد)
به نظر میرسد مردم ایران بیشتر به نقدهای مطرح شده نسبت به دولتهای گذشته واکنش نشان داده اند تا به برنامه های مطرح شده برای آینده و این موضوع نشان دهنده این مطلب است که مردم ایران بیش از آنکه بدانند چه میخواهند، بیشتر میدانند که چه چیزی را نمی خواهند. و این نیز به ماهیت پیچیده انقلاب اسلامی بازمیگردد.
اینطور به نظر میرسد که دولتهای تشکیل شده پس از انقلاب اسلامی هر یک تلاشی راهبردی بوده اند تا آرمانها و اصول انقلاب اسلامی را که در کلام و سیره ولی فقیه به عنوان اصل و ریشه نظام اسلامی متجلی است محقق نمایند.(البته این تعریف شامل دولتهای آقایان بازرگان و بنی صدر نمیشود)
با این تعریف میتوان دولتهای پس از انقلاب را به پنج دوره تقسیم نمود؛
دوره اول که مربوط به دولتهای مهندس بازرگان و بنی صدر است که هنوز نسبتی بین دولت و انقلاب اسلامی برقرار نشده و روسای جمهور، ایران را همچون کشوری در میان دیگر کشورها دانسته و اساساً با رویکرد امام خمینی(ره) فاصله دارند.
دوره دوم که از آن تعبیر به دوره آرمانگرایی میشود با بحبوحه جنگ مواجه شده و دولت با گسترش نقش خود در کلیه امور در عرصه داخلی واتخاذ مواضع جسورانه نسبت به سازمانهای بین الملی در عرصه خارجی جنگ را اداره نمود. اتخاذ رویکردهای سوسالیستی در اداره کشور از سوی مهندس موسوی و مطرح شدن سوالاتی در باب اهداف جنگ، تفاوت در روشهای اداره جنگ، تعارض جنگ و توسعه کشور و در نهایت قطعنامه 598 این رویکرد پایان یافت و کشور با روی کار آمدن جریان کارگزاران وارد فضای جدیدی شد.
توسعه، ثبات و امنیت اقتصادی، بازسازی و سازندگی، رسیدن به ایران مدرن اسلامی و... موضوعاتی بود که با شروع دولت آقای هاشمی به موضوع اصلی گفتگوها تبدیل شد.
دوره سوم را میتوان دوره تلاش برای توسعه اقتصادی وسازندگی نامید. آرمان جریان کارگزاران رسیدن به ژاپن اسلامی بود و این تئوری به دلیل تناقضات شدید نظری در عمل نیز به بحران رسید و از سویی تورم و میزان بدهی های خارجی افزایش یافت و از سوی دیگر مردم شاهد کاهش ارزشهای انقلابی در جامعه بودند. نارضایتی ها در پایان دوره هشت ساله دولت سازندگی باعث خلق یک حماسه انتخاباتی شد.
دوره چهارم موسوم به اصلاحات با نقد دولت آقای هاشمی آغاز شد. جریان اصلاحات به تناقضات نظری تئوری ژاپن اسلامی جریان کارگزاران واقف بود و با آگاهی از اینکه امکان جمع بین توسعه غربی با حکومت دینی وجود ندارد، تلاش کرد تا با ایجاد توسعه سیاسی، بستر لازم برای توسعه غربی را در کشور فراهم نماید. در این راه تلاش شد تا تعریف دین در جامعه متناسب با مسیر مدرنیزاسیون تغییر یابد . نتیجه رویکرد دولت اصلاحات کاهش شدید شاخصهای رشد انقلاب اسلامی بود.
دوره پنجم که از آن تعبیر به نوآرمانگرایی میشود با نقد دو دوره قبل شروع شد. چرا که تا قبل از دولت آقای هاشمی کشور درگیر جنگ تحمیلی و تبعات انقلاب بود و چندان فضا برای پیاده سازی دیدگاههای جریانات فکری در اداره کشور مهیا نبود و شرایط، تاثیر بسیاری در نحوه اداره کشور داشت.
با مروری بر دولتهای گذشته شاهدیم که دولتها با عناصری اصولی مانند آرمانها، ارزشها و مبانی انقلاب اسلامی مواجه هستند که معیار سنجش موفقیت آنها در عرصه عمل و اداره کشور است.
انقلاب اسلامی ریشه در هویت جامعه مسلمان ایرانی یافته و با پیوند میان رهبر و امت مستحکم شده است. دولتها در ایران پس از انقلاب به مثابه کارگزارانی هستند که با راهبرد خاص خود وارد عرصه اداره کشور میشوند تا کشور را با توجه به مبانی انقلاب اسلامی به سوی اهداف انقلاب اسلامی سوق دهند.
در این مسیر نیز در میان فضایی هستند که یک سوی آن ولی فقیه به عنوان رکن مشروعیت زا برای دولت و طرف دیگر نیز مردم به عنوان رکن مقبولیت زا برای دولت قرار دارند.
جمهوری اسلامی ایران تا کنون پنج تئوری را در عرصه اداره کشور در طول پنج دوره زمانی و دولتهایی که در طول این دورهها تشکیل شدهاند تجربه کرده است ولی همچنان به دنبال ایجاد عقلانیت متناسب با مبانی، ارزشها و اهداف انقلاب اسلامی است. راز حماسه های خلق شده در آغاز دولتها و تلخکامی هنگام پایان آنها به این مساله برمیگردد. این سرنوشتی است که دولتهای آینده نیز دچار آن خواهند بود و نه تنها اتفاق و پدیدهای منفی نیست بلکه نشان از پویایی انقلاب اسلامی دارد
منبع: سایت خبری
این یادداشت در سال 1382 و برای ماهنامه پرسمان نوشته شده است.
اين روزها به هر روزنامه و نشريه كه بنگريد و به هر راديويى گوش دهيد و هر كانال تلويزيونى را كه نگاه كنيد، بعيد است كه مطلب، ميزگرد و يا بحثى راجع به جوانان و مسائل و مشكلات آنها نداشته باشند. مشكلات را مطرح مىكنند و بحث مىكنند و مصاحبه و ميزگرد مىگذارند و جامعه شناس و روان شناس دعوت مىكنند و بعد هم راه كارهايى ارائه مىشود و انگار كه تمام مشكلات حل شده است و بعد از بينندگان يا شنوندگان و... خداحافظى مىكنند و همه را به خداى بزرگ مىسپارند.

در اين جا نمىخواهم راجع به آن راه كارها حرفى بزنم و اين كه عملى و كاربردى هستند يا نه و اين كه با اين راه كارها، در اين جامعه خسته ما آب از آب تكان مىخورد يا نه؛ بلكه مىخواهم تنها به يكى از مشكلات كليدى بپردازم و كمى ريشهها را بررسى كنم و كمى از سطح بگذرم و عميقتر نگاه كنم؛ چون نگاه سطحى، به راه كارهاى سطحى منتج مىشود كه آن هم مثل رنگى است كه روى ديوار نمناك بزنند كه چند روزى نم ديوار را پنهان مىكند؛ ولى بعد از مدتى دوباره نم از آن رنگ جديد هم بيرون مىزند و آش، همان آش و كاسه همان كاسه.
آنچه در پس اين مقدمه چينى مد نظر بنده است، دعوت به يك بحث ريشهاى درباره مسأله ازدواج است. گرچه ممكن است به خاطر اين كه خيلى بد و سطحى به آن پرداخته شده است، ديگر كسى حال و حوصله خواندن مطلبى راجع به آن را نداشته باشد. آرى، اين روزها همه در قالب كارشناس راجع به ازدواج نظر مىدهند و مفاهيمى چون تجمل پرستى و مهريه 124000 سكهاى و شير بهاى سنگين و سرويس طلا و ساعت و حلقه و... را محكوم مىكنند و از آن طرف خانوادههاى دختردار را به برخورد همراه با تساهل و تسامح با خواستگار دعوت مىكنند و از اين طرف هم خانوادههاى پسردار را تشويق مىكنند كه هر چه سريعتر آستينها را بالا بزنند يا اصلاً پيراهن آستين كوتاه بپوشند كه خداى ناكرده جوّ ناجور جامعه، كار دست جوانشان ندهد. اگر از همه اين حرفها بگذريم، امروز مىخواهم چيز ديگرى بگويم. امروز مىخواهم بگويم كه آقايان و خانمهاى مسؤول و كارشناس! مشكل اينها نيست. اينها ظواهر و تجلّى يك مشكل اساسى در تفكر و نوع نگاه به زندگى است. با اين فرض اگر شما اين مشكلات سطحى را حل كرديد و با اين ترغيب و تشويقها آمار ازدواج را بالا برديد و سن ازدواج را پايين كشيديد، فايدهاى ندارد؛ چون آن چه پا به پاى آمار ازدواج در بين جوانان و به خصوص دانشجويان رشد كرده و در نمودارهاى ترسيمى شما بالا رفته، آمار طلاق بوده است؛ آن هم طلاق پس از ازدواج كوتاه مدت؛ يعنى آن دو جوان كه كلى تشويق به ازدواج شدند، نتوانستند بيشتر از شش ماه تا يك سال زير يك سقف با هم زندگى كنند. و اين هم دليلى دارد كه عرض خواهد شد.
آنچه از تمايل طرحها و برنامههاى كشور مشخص است، اين است كه حركت عمومى در جهت رشد و توسعه اقتصادى و صنعتى است و حالا در كنار آن هم چند سالى بحث توسعه سياسى مطرح شد. و البته شايان ذكراست كه چه مباحث توسعه اقتصادى و چه بحثها و كليد واژههاى توسعه سياسى، چون جامعه مدنى و مردم سالارى، دو روى يك سكه است؛ يعنى توسعه و حركت در جهت مدرنيته است. مدرنيته با فلسفه وجودى خاص خود و با نظامات و مناسبات و سيستمهاى اجتماعى و قراردادى، با توجه به نوع نگاه انسان مدرن غربى به مقولات خدا، جهان و انسان شكل گرفته است و اين نوع نگاه، ماترياليستى و ماده گرايانه است؛ اما در اين مقاله، بحث ارزشى در باب اسلام و مدرنيته نيست و تنها هدف اين است كه ما ادعاى اتصال به تفكر و مكتب اسلام را داريم و بعد در جامعه و حكومت اسلامى خود، از قالب و نظامات اجتماعى جامعه مدرن استفاده مىكنيم و به تعبير شهيد حكيم آوينى، «اين ظرفى نيست كه هر مظروفى را در خود بپذيرد»؛ يعنى اين قالبها اعم از آموزش عالى، بازكرد سيستم و تهيه مسكن و هزاران هزار سيستم اجتماعى ديگر براى جامعه شكل گرفته با تفكرات مدرن است. يعنى ما نمىتوانيم از اين قالبها بدون توجه به بنيانهاى فكرى و فلسفى آنها الگو بردارى كنيم و از يك انسان كه قصد دارد بر طبق مكتب اسلام زندگى كند، بخواهيم در اين سيستمها زندگى كند و مسلمان واقعى هم بماند.
اما ما راجع به قشرى صحبت مىكنيم كه قصد دارد بعد از تحصيل، با داشتن يك درآمد متوسط شروع به زندگى كند و با اين حساب، جوان بايد حداقل تا 24 سالگى و گاهى تا 28 يا 30 سالگى، از يك ازدواج معمولى و طبيعى صرف نظر كند و اين در حالى است كه اين دوران، درست دورهاى است كه جوانان نياز روحى و جسمى به يك همسفر را حس مىكنند و پس از اين دوره، شعلههاى اين نياز و گرايش پاك كه از فطرت الهى انسان نشأت مىگيرد، رو به خاموشى و سردى است و ديگر جوان پر نور ديروز پس از يك دوره طولانى تحصيل و محدوديت و ترك نياز طبيعى و فطرى خويش، چندان شور و حالى براى ازدواج ندارد. در اين جا بحث از جوانانى بود كه شرايط عادى را طى مىكنند و اما جوانانىكه اين سير را طى نمىكنند، حكايتى ديگر دارند.
در پايان خطاب به تمام مسؤولان عرض مىكنم كه بدانند جوان اروپايى و آمريكايى و يا هر كشور ديگرى كه به سبك و سياق مدرنيته درآمده است، در اين نظامات زندگى مىكند و همواره هم به نظر شما توسعه و رشد مىيابد. او خط قرمز عقيدتى ندارد و براى او اصلاً نياز جنسى در دوران تحصيل مطرح نيست؛ چون محدوديتى ندارد. در آن كشورها براى جوان دانشجو، بلكه حتى براى دانشآموزان دبيرستانى هم محدوديت جنسى نيست.
اگر امت اسلامی در دو قرن گذشته دچار فروپاشی و هزيمت در برابر تمدن مادی غرب و مكتبهای الحادی از هر دو نوع چپ و راست آن بود، اكنون در قرن پانزدهم هجری اين مكاتب سياسی و اقتصادی غربند كه پای در گِل و دچار ضعف و فروپاشی و هزيمتاند و اسلام با بيداری مسلمانان و بازيافت هويّت خويش و با مطرح شدن انديشهی توحيدی و منطق عدالت و معنويّت، دور تازهئی از شكوفائی و عزت خويش را آغاز كرده است.
كسانی
كه در گذشتهئی نه چندان دور آيهی يأس ميخواندند و نه تنها اسلام و
مسلمين بلكه اساس معنويت و دينداری را در برابر هجوم تمدن غرب، از دسترفته
میپنداشتند، امروز سر بر افراشتن اسلام و تجديد حيات قرآن و اسلام، و
متقابلاً ضعف و زوال تدريجی آن مهاجمان را به چشم میبينند. و با زبان و دل
تصديق ميكنند.
من با اطمينان كامل ميگويم: اين هنوز آغاز
كار است، و تحقق كامل وعدهی الهی يعنی پيروزی حق بر باطل و بازسازی امت
قرآن و تمدن نوين اسلامی
در راه است: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ
عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَْرْضِ كَمَا
اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ
الَّذِی ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ
أَمْناً يَعْبُدُونَنِی لا يُشْرِكُونَ بِی شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ
ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
نشانهی اين وعدهی
تخلفناپذير در اولين و مهمترين مرحله، پيروزی انقلاب اسلامی در ايران و
بنای بلندآوزهی نظام اسلامی بود كه ايران را به پايگاه مستحكمی برای
انديشهی حاكميت و تمدن اسلامی تبديل كرد. سر بر آوردن اين پديدهی
معجزآسا، درست در اوج هياهوی ماديگری و اسلامستيزيِ چپ و راست فكری و
سياسی، و آنگاه مقاومت و استحكام آن در برابر ضربات سياسی و نظامی و
اقتصادی و تبليغاتی كه از همه سو نواخته ميشد، در دنيای اسلام اميدی تازه
برانگيخت و شوری در دلها پديد آورد. هر چه زمان گذشته، اين استحكام ـ به
حول و قوهی الهی ـ بيشتر و آن اميد ريشهدارتر شده است. در طول سه دههئی
كه بر اين ماجرا ميگذرد، خاورميانه و كشورهای مسلمان آسيا و افريقا، صحنهی
اين هماوردی پيروزمندانه است.
فلسطين و انتفاضهی اسلامی و قيام
دولت فلسطينی و مسلمان، لبنان و پيروزی تاريخی حزبالله و مقاومت اسلامی بر
رژيم مستكبر و خونخوار صهيونيست؛ عراق و تشكيل دولت مسلمان و مردمی بر
ويرانههای رژيم ملحد و ديكتاتور صدام؛ افغانستان و هزيمت خفتبار اشغالگران
كمونيست و رژيم دستنشاندهی آن؛ شكست و ناكامی همهی طرحهای استكباری
امريكا برای سيطره بر خاورميانه؛ گرفتاری و آشفتگی علاجناپذير در درون
رژيم غاصب صهيونيست؛ فراگير شدن موج اسلامخواهی در بيشتر يا همهی كشورهای
منطقه و بويژه در ميان جوانان و روشنفكران؛ پيشرفت شگفتآور علمی و فناوری
در ايران اسلامی به رغم تحريم و محاصرهی اقتصادی؛ شكست جنگافروزان در
امريكا در عرصهی سياسی و اقتصادی؛ احساس هويت و تشخص در اقليتهای مسلمان
در بيشتر كشورهای غربی؛ همه و همه نشانههای آشكار پيروزی و پيشروی اسلام
در هماوردی با دشمنان در اين قرن يعنی قرن پانزدهم هجری است.
برادران
و خواهران! اين پيروزیها يكسره محصول جهاد و اخلاص است. آنگاه كه صدای
خدا از حلقوم بندگان خدا به گوش رسيد؛ آنگاه كه همت و نيروی مجاهدان راه حق
به ميدان آمد؛ و آنگاه كه مسلمان به عهد و قرار خود با خدا عمل كرد، خدای
عليّ قدير نيز وعدهی خود را محقق ساخت و مسير تاريخ عوض شد:« أَوْفُوا
بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِكُم» «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ
يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ » «ً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ
إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيز» «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ
آمَنُوا فِی الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الأَْشْهادُ»
اين
هنوز آغاز راه است. ملتهای مسلمان هنوز گردنههای دشواری بر سر راه دارند.
عبور از اين گردنهها نيز جز با ايمان و اخلاص، جز با اميد و جهاد، جز با
بصيرت و صبر، ميّسر نخواهد گشت. با يأس و منفیبافی، با بیتفاوتی و
بیهمتی، با بیصبری و شتابزدگی، با بدگمانی به صدق وعدهی الهی، اين راه
طی نخواهد شد.
دشمن زخمخورده همهی توان خود را به ميدان آورده و
خواهد آورد. بايد هوشيار و خردمند و شجاع و فرصتشناس بود؛ در اين صورت
همهی تلاش دشمن ناكام خواهد ماند. در اين سیسال هم دشمن يعنی عمدتاً
امريكا و صهيونيسم با همهی توانی كه ميتوانستند به كار برند در ميدان
بودند، ولی ناكام ماندند. آينده هم نيز چنين خواهد بود. انشاالله
شدت
عمل دشمن غالباً نشانهی ضعف و بیتدبيری اوست. به صحنهی فلسطين و بويژه
غزه بنگريد. حركات بيرحمانه و دژخيمانهی دشمن در غزه كه نظير آن در تاريخ
ظلمهای بشری كمتر ديده شده است، نشانهی ضعف او در فائق آمدن بر ارادهی
مستحكم آن مردان و زنان و جوانان و كودكانی است كه با دست خالی، در برابر
رژيم غاصب و پشتيبانش يعنی ابرقدرت امريكا ايستاده و خواستهی آنها را كه
رويگردانی از دولت حماس است زير پای خود افكندهاند. درود خدا بر آن ملت
مقاوم و بزرگ. مردم غزه و حكومت حماس اين آيات جاودانهی قرآن را معنی
كردند:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ
الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأَْمْوالِ وَ الأَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ
بَشِّرِ الصَّابِرِينَ *الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ *أُولئِكَ عَلَيْهِمْ
صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» و
«لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ
الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا
أَذيً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ
عَزْمِ الأُْمُورِ».
پيروز نهائی در اين كارزار حق و باطل، جز حق
نيست و اين ملت مظلوم و صبور فلسطين است كه سرانجام بر دشمن پيروز خواهد شد
«وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً » همين امروز هم علاوهبر ناكامی در
شكستن مقاومت فلسطينيان، در عرصهی سياسی با دروغ در آمدن داعيههای
آزادیطلبی و دموكراسیخواهی و شعار حقوقبشر، شكست سختی بر آبروی رژيم
امريكا و بيشتر رژيمهای اروپائی وارد آمده است كه به اين زودی قابل جبران
نخواهد بود. رژيم بیآبروی صهيونيستی از هميشه روسياهتر و برخی رژيمهای
عربی نيز در اين امتحان عجيب، بازندهی تتمهی آبروی نداشتهی خودند. وَ
سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
والسلام علی عبادالله الصالحين
سيّدعلی حسينی خامنهای
4 ذیحجةالحرام 1429
13 آذر 1387
قرار بود تا در عصر یک روز پاییزی با دوستان عزیز دانشجو راجع به جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم صحبت کنیم. بعداز ظهربود و هوای گرفته پاییز و دوستان خسته و من هم کلی یادداشت برده بودم که برخوردم به همه این چیزای منفی و خسته کننده.
صحبتم را با بحث از آسیبشناسی علم در ایران شروع کردم و بعد میخواستم با کمک خود عزیزان دانشجو راجع به ریشههای آسیبها گفتگو کنیم.اما هر بار که نگاهم از نگاه دوستان رد میشد چیزی جز بیحوصلگی و بیتفاوتی پیدا نبود.
من هم خسته شدم و جلسه به یک شکنجه برای هر دو طرف روضهخوان و مستمع تبدیل شده بود.یه لحظه بحث رو قطع کردیم و از همه دوستان خواستیم که راجع به علل همین بیانگیزگی و خستگی جلسه نظرشون رو اعلام کنن. بعضیها به اینکه ساعتش خوب نیست و عصر پاییز و هوا بس دلگیر و اینا اشاره کردن اما اکثرن گفتند که موضوع جلسه، موضوع اونها نیست و چقدر این جواب جالب و دقیق بود و نشون از صراحت لهجه و دقت دانشجویی داشت.گفتم: خب از اول که شروع کردم میگفتید. گفتن که روشون نشده و گفتن که من از راه دور آمدم و خواستن که تو ذوقم نخوره.
گقتم:حالا موضوعتون چیه تا یه کم راجع به اون با هم گپ بزنیم؟
یه پسر حاضرجواب مشهدی گفت: ازدواج. این کلمه سحرآمیز نیش همهرو باز کرد(آقایون تا بنا گوش و خانومها کمی کمتر و با حفظ حیا و زیر حجاب) و همه از خواب بیدار شدن و جاشون رو روی صندلی جابهجا کردن و تازه انگار آمده بودن تو بحث.
خلاصه تیکه پراکنی شروع شد و از چپ و راست و سیاسی و قومیتی لطیفه و تیکه و ... گفته شد. فضا که آروم شد قرار شد فرصت بدن تا من هم که مثلاً به عنوان سخنران دعوت شده بودم چند تا جمله بگم. پیش خودم گفتم که همه حرفای ریز و درشت رو که آقای دهنوی و دکتر انوشه فرمودن دیگه چیزی برای بقیه نگذاشتن و من که متخصص نیستم و نمیدونم چی بگم.خلاصه چند تا نکته که فکر میکردم کلیدی و یادگاری میمونه گفتم که خدا رو شکر نشنیده بودن و براشون جالب بود.
بعد از این گفتگوی جذاب و وقتی کاملاً سرحال و بانشاط شده بودند، از دوستان عزیز دانشجو وقت گرفتم تا چند دقیقه هم راجع به موضوع اصلیمون یعنی ضرورت جنبش نرمافزاری و تولید علم صحبت کنیم.
قرار شد که فضا تو همون قالب ازدواج بمونه که دوستان هم با نشاط وارد صحبت بشن.اول از آسیبشناسی ازدواج تو جامعه خودمون گفتیم.یکی گفت کار.یکی دیگه خونه.یه خانومی گفت که مساله فقط مادی نیست، مشکل فرهنگی هم داریم. اصلاً درکی از مفهوم زندگی مشترک نداریم و دوستان برای ایشون دست زدند.
اما جمع بندی بنده در اون جلسه:
ببینید دوستان عزیز؛ شما به چند دسته از موضوعات اشاره کردید که همگی هم در مساله ازدواج تاثیر دارند. اما برای رفع یه بیماری باید ریشه زخم رو پیدا کرد.اگه یه بیمار سرطان داشته باشه و روی پوستش لکههای سیاه پیدا بشه و موهاش بریزه کسی اون بیمار رو پیش دکتر پوست نمیبره که پوستشو لیزیک کنه و براش مو بکاره. چون آزمایشها و دقتهای پزشکی نشون میده که اینا دردهای جانبیه و مساله اصلی جای دیگه است و تا اون غده سرطانی هست، این عوارض هم هست. پس باید اول اون غده اصلی از بین بره.
خب حالا ریشه مشکل ازدواج کجاست؟
بعد شروع کردیم راجع به تک تک مشکلاتی که گفته بودند صحبت کردیم. مسائل اقتصادی قابل رفع نیست چون ما در یک سیستم اقتصادی جهانی قرار داریم و کاملاً تحت تاثیر نرخ دلار و طلا و نفت در بازارهای جهانی هستیم. سیستم جهانی پر با بینظمی و بیعدالتی همراهه و اصلاً بر این مبنا طراحی شده که بحرانهای جهان اول و کشورهای به اصطلاح مدرن و پیشرفته سرریز میشه تو کشورهای جهان سوم و چهارم و پنجم(هر چند اصل این تقسیم بندی هم جزئی از ظلم علم مدرنه).
سن بلوغ کم شده و رسیده به ده و دوازده سال و بچهها خیلی زودتر از نسلهای قبل درگیر مسائل جنسی میشن، اونوقت بلوغ اقتصادی به حدی رسیده که یه جوان برای اینکه بتونه یه زندگی ساده داشته باشه سنش به سی میرسه. این فاصله هجده تا بیست سال رو چی پر میکنه.
اوضاع در غرب متفاوته. تحریک بالاست و ارضا هم بدونه محدودیت. اما اینجا تحریک نسبتاً بالا و ارضا همراه با محدودیتهای متعدد. تازه اگر مشکلات اقتصادی هم نباشه که نمیشه برای پسر هجده ساله امروز خانواده تشکیل داد. چون توان پذیرش تعهد رو نداره. این یعنی اینکه معادله پیچیدهتر شد.نوع تربیت انسانها در دنیای جدید اونا رو ضعیف بار میاره.نتیجه چیه؟ افسردگی یا ارضا همراه با احساس گناه که بازم به نوعی افسردگی منجر میشه. در حالی که انسان غربی احساس گناه نداره چون مساله خدا رو جای دیگهای حل و فصل کرده.
از اون گذشته حرص و ولعی که تو جامعه نسبت به پول و ماشین و ... هست سر بزنگاه ازدواج از همه جا بیشتر خودشو نشون میده. این روحیه و حرص اجتماعی از کجا اومده. از فرهنگ شیعی؟یا از فرهنگ ایرانی ؟
هیچکدوم.
حرص و ولع هیچ وقت در فرهنگ ما ارزش نبوده اما دنیای امروز بر مبنای همین حرص به پیشرفت بنا شده.پیشرفت مالی، پیشرفت در پست و کسب و کار، رشد شهرت، رشد قدرت و نفوذ و....انسان امروز با آرزوی توسعه و پشرفت فردی و اجتماعی شب میخوابه و صبح بیدار میشه. پایین ترها میخوان به بالاییها برسن و تلاش میکنن و بالاترها هم به بیشتر و بیشتر و بیشتر.این یعنی یه مسیر که هیچوقت طبقات بالا و متوسط و پایین به هم نمیرسن.
امروز بذر خانوادههای ما در چنین فرهنگی کاشته میشه.حالا دلیل مهریههای بالا و مخارج عقد و عروسی بالا و... روشن شد.
جالب اینجاست که آمارهای جامعهشناسان و روانشناسان تحصیلکرده علوم مدرن نشون از اوضاع وخیم طلاق تو ایران نسبت به اروپا و آمریکا داره!!!
حالا یکی نیست بگه که اساساً چه میزان ازدواج رسمی در غرب ثبت میشه که چه میزان طلاق داشته باشن. مدل زندگی بر اساس تراضی باعث شده که زن و مرد غربی به زندگی مثل یه شرکت نگاه میکنن که با مشارکت در هزینهها به طور مساوی در مدت زمانی به دلخواه با هم هستند و از امکانات جنسی هم لذت میبرند. شما به این میگید خانواده؟؟؟؟؟
همگی جدی شده بودند.یکی گفت: پس ریشه مشکل از رابطه ما و غرب شروع میشه.
آره دقیقاً. ما میخواهیم با یه سری باورها و ارزشها و پیشینه متفاوت در چارچوب یه تمدن دیگه زندگی کنیم و همین اوضاع ما رو پیچیده کرده تا حدی که شاید بشه گفت که مشکلات امروز ما از خود غرب هم پیچیده تر شده.
راه حل چیه؟ راه حل تو تغییر در مدل زندگی و ساختار تمدنه. هسته و مغز تمدن هم علم. پس تا یه تحول عمیق و همهجانبه علمی و فرهنگی ایجاد نکنیم همین آش و همین کاسه است و راه حلهای مقطعی هم مثل تزریق مسکن به بیمار سرطانی میمونه. نیاز به جراحی هست وگرنه بیمار میمیره.پس باید درد رو تحمل کرد تا غده از بدن خارج بشه. برای پروانه اسیر در پیله راهی برای ماندن نیست یا پرواز بایدش و یا مرگ در پیله. امروز تمدن نوین اسلامی در پیله تمدن غربی ...
بیانیه فرهنگستان علوم اسلامی پیرامون برگزاری روز جهانی فلسفه در ایران
برگزاری همایش روز جهانی فلسفه در نشست سال 2008 یونسکو به ایران واگذار شد و قرار بود با حمایت آن نهاد در آخرین روز از آبان ماه 1389 (اکتبر 2010) در تهران برگزار گردد.انتشار خبر مربوط به انصراف یونسکو-سازمان علمی فرهنگی ملل متحد- از حمایت و شرکت در همایش روز جهانی فلسفه نکاتی را در بر دارد که توجه بدانها ضروری است و برگی دیگر از کتاب قطور تعارضات درونی فرهنگ و تمدن غربی را نشان میدهد؛
- یکی از دلایل فعالان برای تحریم، وقایع پس از انتخابات سال گذشته در ایران بوده است. روز جهانی فلسفه همایشی صرفاً علمی فرهنگی است که میتواند تاثیرات مثبتی بر ایجاد همگرایی اندیشمندان کشورهای مختلف داشته باشد و برخوردی تا این حد سیاسی و غیرعلمی نشان از غلبه سیاست بر اندیشه در سازمانهای جهانی دارد. تحریم برای جمهوری اسلامی ایران امری ناآشنا نیست و در طول سی سال گذشته شاهد انواع تحریمهای سیاسی و اقتصادی بوده و هست.اما تحریم علمی نشانه شکلگیری گونهای از استبداد و دیکتاتوری در عرصه علم و اندیشه و فرهنگ است که با محوریت قدرتهای سلطهجو و حاکم بر سازمانهای جهانی و با همکاری همپیمانان داخلی آنان در کشورهایی همچون ایران است که تلاش دارند افقهای جدیدی در حوزه علم و تمدن بشری با تکیه بر ایمان و معنویت و عدالت بگشایند.این اتفاق در تعارض با شعارهایی از جنس آزادی بیان و تحمل صدای مخالف است که هر روز برای اعمال فشار بر کشورهای تحولخواهی همچون ایران از رسانههای غربی شنیده میشود.
- دلیل دیگری که در رابطه با تحریم روز جهانی فلسفه مطرح شده است مساله علوم انسانی در ایران است. مساله علوم انسانی و چالشهای آن سابقهای طولانی در ایران دارد که با ظهور انقلاب اسلامی شدت بیشتری یافته و روز به روز تنور چالشهای آن داغتر میشود. علت این مساله را نباید سیاسی تحلیل نمود. آنچه علوم انسانی مدرن و آسیبهای ناشی از آن را در ایران مورد توجه قرار داده سیاسی نبوده و نیست، بلکه رویکردی نوین و کاملاً پژوهشی است که با تحولات اجتماعی سیاسی ایران گره خورده و این تحولات در کند و تند شدن موضوع تحول در علوم انسانی موثر بوده است. تاثیرگذاری تحولات سیاسی اجتماعی در تحولات علمی اتفاقی تازه نیست و نمونههای متعددی از آن را در تاریخ علوم انسانی سکولار شاهد هستیم.به عنوان مثال چه کسی تاثیر جنگ دوم جهانی را در تحولات شگرف علوم انسانی غربی و انتقال مرکزیت آن از اروپا به امریکا را قابل انکار میداند. این مساله که علوم انسانی مدرن و روش تحلیل ناشی از آن در ایجاد بحرانهای اجتماعی در ایران پس انقلاب موثر بوده و به بیانی دیگر نقش اصلی را داشته است قابل انکار نیست. اثبات این مساله نیز موضوعی است که باید مورد دقت و پژوهش قرار گیرد. در حال حاضر جبهه اساتید ایرانی - که تحصیلکردگان دانشگاههای اروپا و آمریکا هستند- و معتقد به ضرورت تحول در علوم انسانی و ناکارآمدی علوم انسانی مدرن در جوامع غیرغربی هستند در حال شکلگیری است. نمیتوان همه آنها را با عنوان استاد حکومتی و درباری به عدم برخورد علمی با موضوع متهم نمود، چرا که این اتهام بیشتر برازنده افرادی است که هماکنون خود را موظف به دفاع تمامقد از تفکر غربی میدانند و حاضر نیستند بپذیرند که رویکردی نوین در علوم انسانی آغاز شده است. رویکردی که در تعاریف اولیه خود از انسان، جامعه، تاریخ با نگرش مدرن تضاد داشته و تلاش میکند تا این تعارض را در لایههای هستیشناسی، معرفتشناسی و روششناسی مورد واکاوی قرار دهد.
- دفتر فرهنگستان علوم اسلامی با تلاشی سی ساله در این راه و به عنوان اولین مجموعهای که مساله ضرورت تحول در علوم انسانی را در آغازین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی مطرح نموده است؛ ضمن اعلام حمایت خود از مسئولین برگزاری روز جهانی فلسفه در ایران و به ویژه جناب آقای دکتر حداد عادل، آمادگی خود را برای مشارکت در ایجاد حرکتی منسجم با حضور کلیه مراکز و موسسات پژوهشی فعال در جبهه فکری انقلاب اسلامی اعلام مینماید تا با بتوان واکنشی مناسب به این رویکرد استبدادی در عرصه علمی فرهنگی در مقیاس جهانی نشان داد.
- از ریاست سازمان یونسکو، سرکار خانم بوکووا خواستاریم تا با تجدیدنظر در تصمیم آن سازمان جهانی، تحت تاثیر جو تبلیغاتی و رسانهای ضدجمهوری اسلامی قرار نگرفته و بیش از این به اعتبار یونسکو آسیب نرساند.
- در پایان به سهم خود از اتحادية انجمن هاي اسلامي دانشجويان در اروپا که امروز (22 آبان 1389) اولین نامه سرگشاده به ریاست یونسکو را منتشر نمودهاند تشکر مینماییم و امیدواریم آنچه بدخواهان انقلاب اسلامی به عنوان تحریم علمی و اندیشهای ایران در نظر دارند تبدیل به فرصتی برای تشکیل جبهه مقاومت علمی در برابر استکبار جهانی گردد.
والسلام علیکم و علی عبادالصالحین
روابط عمومی فرهنگستان علوم اسلامی قم
باز هم یادداشتی از برادر عزیز، آقای کرمانشاهی
چرا ما عقب افتادیم؟ این سوالی است که این روزها کمتر پرسیده می شود. چراکه برخی جواب آنرا بدیهی پنداشته و باقی هریک جوابی برای خود یافته اند و آنرا چون کلید گنجی ارزشمند نزد خود می دانند. البته در این بین کمتر کسی یا تقریبا هیچ کسی نمی پرسد از کجا؟ (منظورم عقب ماندیم) چراکه جوابش آنقدر ساده است که سوال کننده یا احمق پنداشته شده یا از آنهایی که تعصبی می خواهند از نظام دفاع کنند و بگویند ما عقب نیفتادیم؛ کلی پیش رفت داشتیم؛ انرژی هسته ای، سلول های بنیادی (که این دو بعنوان دو سمبل پیش رفت اسلام شناخته می شوند) و... (خودتان نقطه چین ها را پر کنید) خب معلوم است... از دنیا؛ از دنیا عقب مانده ایم.

این که دیگر سوال ندارد. و راست هم می گویند.عقب افتاده ایم. از قافله تمدن، از پیش رفت، از توسعه، تکنولوژی،و.......(این نقطه چین ها را هم خودتان پر کنید) البته بازهم اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم می شود پرسید خب این قافله تمدن به سمت کدام مقصد در حرکت است که اینبار جواب دهنده نوشته را رها می کند و می گوید برو بابا..... این که بدیهی است؛ به سمت پیش رفته تر شدن(البته جواب دهنده بعد از نقطه چین ها دیگر حرفی نمی زند) اگر چه نویسنده دوست دارد باز بپرسد به کدام سمت پیش رفتن، ولی به دلیل لوس شدن بحث از بیان آن خودداری می کند. برگردیم به سوال اول متن؛ کتابهای زیادی با همین عنوان یا مشابه آن نوشته شده. دلایل عقب ماندگی ایران- علل عقب ماندگی مسلمانان-... البته آنها هیچ ربطی به بحث ما ندارند و من هیچ کدام از آنها را هم نخوانده ام، جمله اخیر را آوردم چون معمولا در اینجور متن ها آورده می شود؛ یک جور رسم است. برگردیم به سوال اول متن؛ چرا؟ چراشو از چراغعلی بپرس! تو راهنمایی مگه نخوندی؟ دلایل عقب افتادگی کشورمان: 1- حمله مغول2- فساد دربار پادشاهان قاجار3-استعمار کشور در دوران پهلوی 4- تنبل بودن ذاتی ایرانیان غیور( البته این چهارمی تو کتاب نبود؛ ولی اگر تو امتحان می نوشتی، حتما قبول می کردند) باز نویسنده خوف آن دارد که اگر بپرسد یعنی این از شانس بد ایرانیان بود که دچار جنگ،فساد دربار،استعمار و تنبلی شدند و سایر کشورهای پیش رفته از این بلایا به دور بودند که پیش رفته شدند، یا ضد انقلاب شناخته شود و یا این چند خواننده باقی مانده را هم از دست بدهد. برای همین از طرح آن خودداری می کند. خب گویا نگارنده مجبور است به بخش بعدی متن فوروارد کند و بپرسد خوب چه کار کنیم که جلو بیفتیم؟ چراکه می دانیم همواره دلایل و چرایی ها اهمیت چندانی ندارد و راهکارها و چگونگی ها مهم است. طبعا مهمترین مانع بر سر پیش رفت کشور، این مسئولینِ.... هستند(خواهشمندم از آنچه می خواهید جای نقطه چین ها بگذارید، خودداری کنید و خیلی بی مزه واژه «فعلی» را جای آن بگذارید) طبیعتا تا موقعی که این مسئولین، که ما آنها را در پرانتز«فعلی» نامیدیم، بر سر کارند، کشور به پیش رفت نمی رسد. پس واضح است که باید تا می توان آنها را عزل کرد و مسئولین«بعدی» را بر سر کار آورد. کتابی وجود دارد تحت عنوان"رابطه منطقی مسئولین «بعدی» با پیشرفت" که نویسنده آن هنوز موفق به تألیفش نشده؛ چراکه هرچه فکر کرده، این رابطه را پیدا نکرده. البته این از کند ذهنی وی می باشد، چراکه این رابطه از بدیهیاتی است که هر بچه دبستانی هم می داند: مسئولین فعلی بد اند؛ مسئولین بعدی خوب خواهند بود¬ کشور پیش رفت خواهد کرد. نویسنده فوق هم با همین استدلال بدیهی تصمیم به نوشتن کتاب گرفت، اما هرچه فکر کرد که صدق گزاره دوم از کجاست، نتوانست دلیلی منطقی پیدا کند. چراکه همه مسئولینی که ما در گذشته و حال، آنها را بد می نامیم، روزی «مسئولین بعدی» بودند و متأسفانه آنها هم مسئولین فعلی و قبلی شدند و خراب شدند. البته نویسنده فوق در قسمت نتیجه گیری کتاب نوشته است: « گویا باید ریشه مشکل را در جای دیگری جستجو کرد. چراکه هر مسئولی که ابتداً با نیت اصلاح وضعیت موجود بر سرکار می آید و چه بسا تا آخر هم خوب کار کند، مواجه می شود با زیردستان ناراضی؛ اما هر چه در کار خود می نگرد، کم کاری نمی بیند و انصافا هم کم کاری نکرده. از طرفی هم نمی توان با تمسک به جمله«هر کاری کنی، مردم راضی نمی شوند» پرونده را بست؛ چراکه مطالعات تاریخی نشان می دهد زمان های بسیاری بوده که مردم، واقعا از دست حکومتشان راضی بودند و همین الآن هم در بسیاری از کشورها، من جمله سوئد، آمار بالایی از رضایت مردم وجود دارد...» البته اینجا عنصر فرهیخته دانشگاهی، پزی به خود گرفته و می گوید: مشکل مسئولین فعلی، بی سوادی و عدم کارشناس بودن است، تا کم کاری آنان. خب؛ کمی بهتر شد؛ اما گویا باز هم رابطه چفت نمی شود، چرا که از کجا معلوم مسئولین «بعدی» از مسئولین «فعلی» باسوادتر باشند؟ صرف اینکه خودشان بگویند ما کارشناس تریم، کارشناس تر بودنشان تضمین است؟ البته راه سومی هم وجود دارد که از آنور آب، مسئولینی که مردمشان را راضی نگه داشته اند رابه اینور آب بیاوریم. بعبارتی، به موازات واردات کالا، واردات مسئول داشته باشیم. پیشنهاد خوبی است. «سپردن اداره کشور به کارشناسان خارجی» اسم کلاسیک (یا همان با کلاس) همان پیشنهاد است. طبیعتا هم تا موقعی که مسئولین بالاتر مشکل دار باشند، مسئولین پایین تر نخواهند توانست خوب کار کنند. در نتیجه هرچه بتوان مسئولین بالادست را از کارشناسان خارجی قرار داد، کار بهتر پیش می رود. البته خوب است یک نفر آن بالا بماند و حواسش باشد که این کارشناسان فهیم خارجی یک وقت شیطان گولشان نزند و دست به یکی نکنند و بخواهند علیه کشور توطئه کنند و قافله تمدن را به سمت ترکستان هدایت کنند که آنوقت آن بالایی با یک صوت همه آنها را به همانور آب باز گردانده و مسئولین فعلی که آنموقع،« قبلی» به حساب می آیند را بر سر کار باز گرداند. این نظریه فقط یک درصد احتمال خطا دارد و آن هم آنکه آن مسئولین خارجی یک وقت صدی یک، کمی سنگین شوند و با یک صوت فرار نکنند. آنوقت از آنجا که مسئول پلیس و ارتش هم از آنهاست، ممکن است چند صوت لازم باشد تا بارشان را بگذارند روی کولشان و به اونور آب برگردند. البته همانطور که گفتم، احتمال این اتفاق یک درصد است و فقط تمام دفعاتی که ما به این پیشنهاد عمل کردیم اتفاق افتاده و بس. خواننده شاید دیگر از خواندن ادامه متن خسته شده باشد. زیرا می بیند نویسنده(من، نه اون یکی که می خواست کتاب بنویسد) به هر پیشنهادی به صورت افراطی و کاریکاتوری نگاه میکند و آن را مسخره می کند. نویسنده از خود دفاع میکند: من فقط ادامه و بسط پیشنهادها را نشان میدهم. کاری که معمولا انجام نمی شود. مثلا روزی فردی پیشنهاد داد که جامعه را از لحاظ جنسی کاملا باز بگذاریم. چراکه تمام مشکلات افراد، ناشی ازعقده های جنسی است. اما ادامه و بسط آن، نتیجه دیگری داد که در امریکا می بینیم (تورو خدا دیگه نگید مگه در آمریکا چه مشکلی پیش آمد؟ عقده ها برطرف شده که حوصله ندارم ثابت کنم که نشده و هیچ وقت هم نخواهد شد) برگردیم به سوال آخر. چه کار کنیم که جلو بیفتیم؟ نه؛ همان سوال اول مهمتر است: چرا ما عقب افتادیم؟ آیا مقصر، مسئولین ضعیف اند؟ آیا با عوض شدن مسئولین فعلی با هر نوع مسئولین دیگر، مسأله حل می شود؟
هواللطیف
اشاره: متن حاضر چکیده سخنرانی استاد سید محمد مهدی میرباقری در همایش بینالمللی "تنوع فرهنگی، همگرایی جهانی" میباشد که در روزهای دوم تا چهارم مردادماه سال 1389 در سالن همایشهای کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران و به میزبانی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار گردید. در این همایش حضور 70 نفر از اساتید مهمان از 25 کشور جهان و ارسال 330 چکیده و 150 مقاله نهایی به دبیرخانه همایش( که حدوداً نیمی از آنها توسط اساتید و دانشجویان کشورهای مختلف جهان نگاشته شده بود) از نکات جالب توجه بود.

عنوانی بحث بنده همان عنوان اصلی همایش یعنی تنوع فرهنگی، همگرایی جهانی است. تنوع فرهنگی یک واقعیت انسانی است.تاریخ بشر همواره با تنوع فرهنگها همراه بوده است و اساساً تکامل بدون وجود تنوع معنا نخواهد داشت.اگر تکامل و توسعه را افزایش تنوع در مسیری واحد و هماهنگ معنا کنیم به ضرورت تنوع برای تکامل و توسعه پی خواهیم برد.پس تنوع فرهنگی نه تنها واقعیتی جهانی است بلکه ضرورتی برای توسعه اجتماعی است. چرا که تفاوتها باعث ترکیب فرهنگها و بازتولید مولفههای فرهنگی جدید در طول تاریخ شده است و اگر ما تنها یک فرهنگ یکسان داشته باشیم امکان شکلگیری و خلق مولفه فرهنگی جدید کاهش خواهد یافت.پس تنوع و کثرت ضرورتی برای توسعه و تکامل و ایجاد وحدت جدید و هماهنگ است.
بنابراین با تکیه بر مفهوم تنوع فرهنگی به تعریف همگرایی میپردازیم.در اینجا یک سوال جدی مطرح است.چرا امروز موضوع همگرایی جهانی تا این حد مورد توجه قرار دارد؟
تحلیل بنده این است که باید با تردید نسبت به این موضوع و تبلیغاتی که پیرامون آن صورت میگیرد نگریست.بنده اطمینان دارم که اکثر شخصیتهای دانشگاهی و علمی برای بهبود وضعیت جهانی و حل مشکلات موجود نسبت به موضوع همگرایی جهانی و لزوم گفت وگوی جهانی توجه ویژه دارند. اما این لایه رویین ماجراست.
با نگاهی دقیق به روند حرکت تمدن غربی و دنیای مدرن شاهد تلاشی برای تفکیک بعد نظری مدرنیته از بعد عملی آن هستیم. به عنوان مثال در همین موضوع دانشگاهیان و اساتید در حال گفتمانسازی با موضوع گفتگو و همگرایی هستند و در همین زمان دولتمردان و ارتشیان در حال حمله به کشورهایی مانند عراق، افغانستان.
این تناقض آشکاری است که کسی نمیتواند آنرا انکار کند.آمریکا از سویی صاحب اساتید فعال در موضوع همگرایی جهانی است و مراکز مطالعاتی متعددی در آمریکا به این موضوع میپردازند و از سویی دیگر همین کشور در حال حاضر دو کشور را به طور مستقیم مورد اشغال قرار داده است و حامی اصلی رژیم اسرائیل به عنوان خطرناکترین کشور در زمینه نقض حقوق بشر است.
آیا به نظر شما این تناقض نگران کننده نیست؟ چرا آنچه مدرنیته میگوید با آنچه به آن عمل میکند تا این حد از هم فاصله دارند؟
به همین دلایل بنده با این بیان هابرماس که مدرنیه پروژه ناتمامی است و باید بین مدرنیته فرهنگی و مدرنیته سیاسی تفکیک قائل شد موافق نیستم و آنرا تلاش برای زنده نگه داشتن تمدنی میدانم به پایان راه خود رسیده است.
چرا بین وجه سیاسی و فرهنگی مدرنیته تفکیک صورت میگیرد؟در حالیکه مدرنیته مانند یک ارگانیسم عمل نموده و تمام اجزای آن کاملاً به هم مرتبط هستند.
غرب هم اکنون به دو دلیل به موضوع تنوع فرهنگی و همگرایی فرهنگی علاقه ویژه نشان میدهد.دلیل اول بحران مشروعیت در غرب است و دلیل دوم بروز مشکلاتی است که در اثر تلاش برای حذف دیگر فرهنگها توسط مدرنیته در فرآیند مدرنیزاسیون ایجاد شده است.
ابتدا کمی این دو دلیل را توضیح داده و بعد به تعریف همگرایی فرهنگی در ادبیات رایج اندیشمندان غربی خواهم پرداخت.
درباره بحران مشروعیت تمدن غرب کافی است به آرزوهای دنیای مدرن در ابتدای عصر روشنگری و واقعیت های امروز آن توجه کنیم. عصر روشنگری ن دنیایی سرشار از آزادی و رفاه و برابری را به انسان نوید میداد اما واقعیت موجود چیزی نیست جز بحرانهای جهانی.
بشر تا پیش از دوران مدرن، از بحران با مقیاس جهانی تا این حد مورد تهدید نبود.اما تاکنون شما شاهد بیماریهانی جهانی مانند ایدز، بحرانهای زیست محیطی مانند افزایش دمای کره زمین ، بحران های اقتصادی فراملی و از همه دردناکتر جنگهای جهانی بودهاید.
همه این بحرانهای جهانی دلایلی است که مشروعیت غرب را کاهش داده است و تا حدی ناامید کننده است که هیچ راهی برای ادامه مسیر مدرنیته پیش روی بشر وجود ندارد .و هر روز باید منتظر بحرانی جدید باشد و تلاشهای چهره هایی همچون پوپر ،رورتی، تافلر، هابرماس و دیگران دیگر نمی تواند انسان معاصر را به آیندهای روشن برای مدرنیته امیدوار سازد.
اما در مورد دلیل دوم که باعث توجه ویژه غرب به موضوع همگرایی شده است باید عرض کنم که غرب متوجه شده است که تلاش برای حذف فرهنگهای دیگر و غربی سازی مطلق و حتی به تعبیر والرشتاین که از عبارت آمریکایی سازی جهان بهره می برد باعث گسترش نفرت عمومی از تمدن غربی به ویژه کشور آمریکا شده است.
امروز غرب میداند که حذف فرهنگها و تلاش برای استانداردسازی فرهنگ بر مبنای ارزشهای مدرن و ایجاد زیست جهانی سکولار باعث بروز مشکلات جدی در درون کشورها، شکل گیری مقاومت های فرهنگی و در نهایت به خطر افتادن نظم نوین جهانی مورد نظر غرب خواهد شد.
یاس و ناامیدی فرهنگ ها و ملت ها به دلیل تیرگی آینده جهان دست ساخته مدرنیته و سرخوردگی از خاموش شدن صداهای غیرهمسو با فرهنگ و ارزشهای غربی و خطرات ناشی از آن به حدی رسیده است که غرب برای ایجاد فضای گفتگوی میان فرهنگی تلاش میکند.
بنابر آنچه تا بدین جا بیان شد تعریفی که امروز از همگرایی در جهان عرضه میشود عبارت است از پذیرش فرهنگ مدرنیته به عنوان فرهنگ غالب جهانی و معنا یافتن ادیان و دیگر فرهنگ ها به عنوان خرده فرهنگ هماهنگ با ارزشهای مدرنیته و در درون آن.
در اینجا مناسب است به بیانی از فرانسیس فوکویاما اشاره کنم؛
" فوكوياما در تحليل رابطه سنت و مدرنيته در فرآیند مدرنیزاسیون معتقد است كه سنت هاي فرهنگي نابود نمي شوند بلكه به حيطه هاي محدودي در زندگي خصوصي منتقل ميشوند" و این تعریف از همگرایی چندان مورد قبول فرهنگهای دارای ارزشهای فرازمانی و فرامکانی مانند اسلام نیست.
مدرنیته پایان یافته است و ما امروز در آغاز عصری نو قرار داریم.عصری که با وجود تمام بحرانهای جهانی حاصل مدرنیته میتواند نور امید را در قلب انسان روشن نگاه دارد.این عصر با انقلاب اسلامی ایران شروع شده است.انقلاب اسلامی که از ایران آغاز شده است انقلابی در برابر رنسانس است.
با وقوع انقلاب اسلامی تعریفی متفاوت از انسان و جهان و تاریخ بیان شد که با تمام تعابیر رایج فرقهای اساسی داشت.
هر چند رسانه ها در غرب به نقش انقلاب اسلامی ایران در فروپاشی شوروی اشاره نکردند اما نامه امام خمینی(ره) به عنوان رهبر انقلاب اسلامی ایران به گورباچف قبل از فروپاشی شوروی نشان میدهد که متفکران ایران اسلامی به خوبی از تاثیر انقلاب اسلامی ایران در فروپاشی شوروی آگاه بودهاند و این فروپاشی را پیش بینی میکردند.
با پایان عمر سوسیالیزم غرب گمان میکرد که تاریخ به پایان خود رسیده است و لیبرال دموکراسی تنها راه ادامه حیات بشری است.اما به سرعت درگیری خود را با جهان اسلام آغاز کرد.
اما سوال اساسی این است که چرا؟؟
دو دلیل به ذهن میرسد .دلیل اول این است که غرب تلاش نمود تا با ایجاد دشمنی جدید پوششی برای بحرانهای درون تمدنی خود ایجاد نماید و جلوی رشد آگاهی انسانها نسبت به بحرانهای تهدیدکننده جهانی را بگیرد و دلیل دوم نیز به خود اسلام بازمیگردد.
ما معتقدیم که یکی از دلایل اصلی فروپاشی شوروی وقوع انقلاب اسلامی در ایران و گسترش بیداری اسلامی در جهان اسلام و خاورمیانه و احیای معنویت در جهان است.تمدن غربی نیز این را به خوبی درک کرده است و به همین دلیل اسلام را خطری جدی برای نظم نوین جهانی و مانع سلطه ارزشهای مدرن می داند.
با وقوع انقلاب اسلامی غرب متوجه حقیقتی در مورد دین اسلام شد و آن اینکه اسلام راستین سکولاریزه نمی شود.
اسلام به دلیل ماهیت خاص خود امکان تبدیل شدن به خرده فرهنگ را ندارد و به همین دلیل سد راه تمدن مدرن غربی خواهد بود و به همین دلیل به سرعت به چشم دشمن به اسلام نگریسته شد.
درک این حقیقت از سوی غرب شروع درگیری با اسلام بود و برای شروع درگیری نیز نیاز به دلیلی مناسب برای افکار عمومی داشت. و یازده سپتامبر دلیل خوبی بود. وقوع این حادثه ربطی به اسلام راستین ندارد و اساساً جهان اسلام نسبت به نقش دولت آمریکا در ایجاد این واقعه سوالات جدی دارد.
اسلام راستین بر مبنای فطرت الهی انسان بنا شده است و علت رشد روزافزون آن در جهان به همین دلیل است و هیچ نیروی نمی تواند مانع رشد اسلام در جهان شود و غرب نخواهد توانست با ایجاد اسلامهای آمریکایی چه از نوع اسلام طالبانی و خشونتگرا و چه از نوع اسلام لیبرال و میانهرو و سازشکار مانعی بر سر راه رشد اسلام ناب، اسلام انقلابی، تکامل گرا و تمدنساز ایجاد کند .
اسلام تنها راه حل برای ایجاد ارزشهایی نوین برای نجات انسان معاصر است.اسلام راستین نه از جنس سنت(البته منظور از سنت در اینجا سنت نبوی نیست بلکه منظور چیزی که روشنفکران در برابر مدرن قرار میدهند و به معنای واپسگرایی و عقبماندگی از آن یاد میکنند ) است و نه از جنس مدرنیته و منتقد هر دو این هاست.
بنابرآنچه بیان شد هماکنون شاهد دو جریان جهانی هستیم که هر دو به دنبال ایجاد همگرایی جهانی هستند که یک سوی آن فرهنگ اسلام و سوی دیگر آن فرهنگ مدرن قرار دارد.تلاش برای محور بودن در همگرایی جهانی موجب ایجاد درگیری بین اسلام و مدرنیته شدهاست و این درگیری تنها در حوزه فرهنگ نیز باقی نمانده است و ما اشغال و لشگرکشی به حیطه تمدنی جهان اسلام یعنی خاورمیانه را نتیجه همین درگیری در حوزه تفکر و فرهنگ معنا میکنیم.
اسلام راستین ظرفیت تولید ارزشهای جهانی را دارد و میتواند فرهنگ های متنوع در جهان را زیر چتر ارزشهای جهانی خود جمع نموده و ایجاد وحدت حقیقی نماید.آنچه امروز به عنوان ارزشهای جهانی ترویج میشود عبارتند از سه مفهوم اومانیسم، راسیونالیسم و لیبرالیسم که هر سه در سکولاریسم ترکیب شده و همین ارزشها هستند که موجب بروز اضطراب، تنازع و نفی کرامت انسان شدهاند.غرب امروز انسان را یکی از منابع برای رشد سرمایه تلقی نموده و مصرف میکند.
در پایان قصد دارم به سه کلیدواژه به عنوان سه مفهوم اصلی در دین اسلام اشاره نمایم و آنها را به عنوان سه مفهوم محوری برای گفتگو درباره آنها و تلاش برای ایجاد همگرایی پیرامون آنها بیان نمایم و آن سه مفهوم عبارتند از توحید و پرستش خدای متعال، عدالت و کرامت انسانی.




